|
بصیرت |
پايگاه اطلاعرساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيتالله خامنهاي، گزيدهاي
از بيانات رهبر معظّم انقلاب اسلامى پيرامون تبيين وظايف مسئولان
انتخابات شامل دستگاههاي دولتي، شوراي نگهبان و مجريان را منتشر كرد. گزيده اين بيانات به شرح زير است: ![]() برداشتهاي جناحي نبايد در انتخابات تاثير بگذارد
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 13:54 ] [ ح. امیدی ]
[ ]
در یکی از روزهای سال 1362، زمانی آیت الله خامنه ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد. به گزارش مشرق، صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم». رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره. بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم». رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست». لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.» آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست روی شانه او گذاشت و گفت: «افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم».آقای خامنه ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.» مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟» -آقا! خواهش میکنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! -چرا پسرم؟ مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمیدهد به جبهه بروم. هر چه التماسش میگوید 13 سالهها را نمیفرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید. رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید» آقای خامنه ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: «ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و... کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا. مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی، توانست تا خود اردبیل برود، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت: «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت: «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت. مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد، در عملیات بدر، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید. ![]() وصیتنامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا، گردان علی اکبر به نام خداوند بخشنده مهربان از اینجا وصیتنامه ام را شروع میکنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی میدهند. آری ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و میایستید تا آخرین قطره خونتان. درود برشما ای ملت ایران! ای مشعل داران امام حسین ! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید. و ای پدر و مادر عزیزم ! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده میشوید. ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم. اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه میجنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت میکنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند. ![]() خدایا خدایا تو را قسم میدهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم. کربلا کربلا یا فتح یا شهادت جنگ جنگ تا پیروزی ![]() ![]() منبع : تابناک
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 15:16 ] [ ح. امیدی ]
[ ]
امشب شب معراج، شب پرواز، شب دیدار با مهدی(عج)، شب ایمان، شب فداکاری، شب ایثار، شبی که گل های محمدی برچیده خواهندشد. شب جویبارهای خون الله، الله، الله.
اردوگاه الوارثین-ولادت امام حسن (ع)-سال 1366--نشسته ازچپ به راست-اولین نفرشهید حسن جدی-سومین نفرشهید اکبرطحانی- [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 11:29 ] [ ح. امیدی ]
[ ]
خدايا
عذر ميخواهم از اين که بخود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم در حالي که خوب ميدانم وجود من زائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم , عجيب آنکه از خود ميگويم منم ميزنم خواهش دارم و آرزو ميکنم خدايا... تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي تو مرا به آتش عشق سوختي تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان و تنهائي سوزاندي. خدايا ... تو به من پوچي لذات زود گذر را نمودي ناپايداري روزگار را نشان دادي لذت مبارزه را چشاندي ارزش شهادت را آموختي خدايا تو را شکر ميکنم که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي. فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره شهادت است ![]() بهترين جاي نجواهاي دکتر اينجاست
خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است آنگاه که درآتش عشق ميسوزم يا در شدت درد ميگدازم يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم روح ميشود لطف ميشود عشق ميشود سوز ميشود و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد. اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد خدايا تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم و هنگام پيروزي و جشن و تقسيم غنایم دامن خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم. خدايا تو را شکر ميکنم که غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي. خدايا تو را شکر ميکنم که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي تو را شکر ميکنم که جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب مجروحم را براي هميشه داغدار کردي دلم را سوختي و شکستي تا فقط جايگاه تو باشد [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 13:31 ] [ ح. امیدی ]
[ ]
رهبر انقلاب در دیدار با مردم قم شرایط امروز كشورمان را اینچنین توصیف كردند: «یك روز در صدر اسلام، دشمنان به نظرشان رسید كه با شِعب ابىطالب و محاصرهى اقتصادى مسلمآنها، آنها را از پا بیندازند؛ اما نتوانستند. این روسیاههاى بدمحاسبهگر خیال میكنند ما امروز در شرائط شِعب ابىطالبیم. اینجور نیست. ما امروز در شرائط شِعب ابىطالب نیستیم؛ ما در شرائط بدر و خیبریم.»1 اما شرایط بدر و خیبر با شرایط شعب ابیطالب چه تفاوتهایی دارد؟ حجتالاسلاموالمسلمین مهدی طائب، كارشناس و پژوهشگر تاریخ اسلام در گفتگو با پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب به بیان این تفاوتها پرداخته است.
محاصرهی شعب ابیطالب یكی از نقاط حساس و سرنوشتساز تاریخ اسلام است. لطفاً دربارهی چرایی وقوع این محاصره و اثرات آن توضیح دهید. خدای متعال در قرآن به مسلمانانی كه در مواجهه با فضای عملیات روانی دشمن قرار داشتند -دشمنی كه میكوشید مؤمنین را مأیوس كند و آنها را به این باور برساند كه راهی جز تسلیم ندارند و مقاومت یا اقدامات تقابلی یا تهاجمیشان بیاثر است- میفرماید «و اذكُرُوا»؛ بهیاد آورید كه «إذ أنتُم قلیلٌ» شما كم بودید و اصلاً قدرتی نداشتید و «یتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ»2، مشركان شما را مثل دانه از زمین برمیداشتند، زیر پا لگدمال میكردند و اگر بادی میآمد، مانند همان دانهی بیارزش، در هوا این طرف و آن طرف میشدید. به یاد بیاورید كه خداوند متعال شما را زیاد كرد تا اینكه به نیرویی تبدیل شدهاید كه دیگر دشمن روی شما حساب میكند. پس معلوم میشود، مؤمنینی كه كنار رسولالله صلواتاللهعلیهوآله بودند، دوران ضعف بسیار مأیوسكنندهای را سپری كردند كه اگر خدای متعال در معادلهی آن دوران نبود، از بین رفتن آنها حتمی بود. اوج آن «یتَخَطَّفَكُمُ النَّاس» هنگامی بوده است كه پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله در مكه بودند و همان تعداد اندك مؤمنین به ایشان، در اثر اِعمال محدودیتها و تعرضات مشركین، به حبشه مهاجرت كرده بودند. آنهایی هم كه در مكه مانده بودند، یا امكان مهاجرت نداشتند یا به دلایلی مانند عدم تضعیف هستهی دینی حاضر در مكه، صلاح نبود كه مهاجرت كنند. در مكه به دلیل حضور بنیهاشم، مشركین اجازه نمییافتند به شخص پیامبر تعرضی كنند، چون ابوطالب كه ظاهراً به اسلام نگرویده بود، به عنوان رئیس قبیلهی قریش و طایفهی بنیهاشم، با آداب و سنن و تعصبهای قومی از پیامبر صلواتاللهعلیهوآله محافظت میكرد. البته به غیر از این، مشركین میتوانستند سایر محدودیتها را علیه مسلمانان اعمال كنند. مشركین در این مقطع یك محاصرهی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی همهجانبه را علیه مؤمنین طراحی و اجرا كردند. آنها طبق این برنامهی تحریم، تمام ارتباطات مسلمین را قطع كردند. مسلمانان كه حتی از سرپناهی در مقابل گرمای تابستان محروم شدهبودند، تقریباً سه سال از داراییهای خودشان خوردند و امكان فعالیت اقتصادی نداشتند، به گونهای كه در اواخر دوران شِعب ابیطالب، حتی برای بچههایشان هم غذایی یافت نمیشد. مؤمنین در آن سه سال بسیار تكیده و فرسوده شدند؛ تا حدی كه اگر محاصره شكسته نمیشد، تنها یك قدم تا مرگ فاصله داشتند. ![]() البته موضوع این تحریم، تهدید جانی و حذف فیزیكی مسلمانان نبود؛ تنها اعمال فشار اقتصادی شدید و گرسنگی مطرح بود. وضعیت به جایی رسید كه دیگر هیچ كاری از دست پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله برنمیآمد. در این وضعیت طبیعتاً جذب مردم به اسلام هم كم شد. یعنی اینهایی كه پیرامون هستند، وقتی میدیدند ورود به اسلام هزینهی خیلی بالایی دارد، خیلی اشتیاق نشان نمیدادند. البته بعضیها هم ممكن بود بگویند كه دیگر رها كنیم و برویم. پس برای یك مكتب، تهدیدی بالاتر از این متصور نیست كه ریزشش بالا برود و رویشش كم شود؛ این یعنی از بین رفتن. بنابراین «یتَخَطَّفَكُم» را به حد اعلا رسانده بودند كه خداوند متعال خودش وارد میدان شد و آن موریانه را مأمور خوردن و از بین بردن نامه كرد. چرا مشركین حاضر شدند تنها به دلیل از بین رفتن نامه، محاصرهی شعب را پایان دهند؟ در آن زمان آیهای نازل شد و خداوند فرمود «وَ لَا تَهِنُوا فِی ابْتِغَاءِ الْقَوْمِ» در درگیری با اینها سست نشوید، زیرا «إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یأْلَمُونَ كَمَا تَأْلَمُونَ» اگر شما در درگیری با آنها درد میكشید، آنها هم مثل شما درد میكشند و البته یك تفاوتی با هم دارید «تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ مَا لَا یرْجُونَ»3 شما امیدی به خدا دارید كه آنها ندارند. در آن وضعیت سخت، یكی از منابع مالی ارزشمند برای مسلمانان، همان تجارت حضرت خدیجه سلاماللهعلیها و اموالش بود. مشركین برای تكمیل محاصرهشان تمام معاملات تجاری حضرت خدیجه سلاماللهعلیها را قطع كردند تا هیچ كس به مسلمین جنس نفروشد. در نتیجه مسلمانان مجبور بودند كه اجناس را به چهار برابر و پنج برابر قیمت بخرند. ضمن اینكه مشركین برای جلوگیری از دادو ستد اجناس كاروآنهای تجاری با مسلمانان داخل شعب، مجبور بودند اجناس را گرانتر بخرند. وقتی اجناس را گران میخریدند، دیگر در مكه كسی خریدار این اجناس گران نبود. در نتیجه طی این سه سال، تراز مالی بسیار بالایی از مكه خارج شد. بنابراین مشركین احساس كردند ادامهی این سیاست، مكه را هم دچار فقر میكند و تجار مكه هم از بین میروند. یعنی همانطور كه مسلمین در شعب زیان میدیدند، تجار مكه هم زیان شدیدی را تحمل میكردند، منتها آنهایی كه داخل شعب بودند، میگفتند ما خدا را داریم، اما آنهایی كه بیرون بودند، هیچ اعتمادی به خدا نداشتند. لذا شعب و بیرون شعب مانند دو كُشتیگیر در حال مسابقه، نفسهایشان رو به اتمام بود و كسی برنده بود كه یك قدم بیشتر مقاومت میكرد. بنابراین وقتی موریانه آن كاغذ را خورد، یكباره راهی برای مشركین هم پیدا شد كه خودشان را نجات دهند. اگر بخواهیم به جنگ بدر بپردازیم، این جنگ یك بهانهی اقتصادی داشت و آن هم مسدود كردن راه كاروان تجاری ابوسفیان بود. برخی شبهه میكنند كه پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله راه تمامی كاروآنهای مكه را میبستند. نظر شما در این باره چیست؟ نه، این یك اشتباه تاریخی است كه برخی گمان كردهاند پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله راه تجاری مردم مكه را بستند. خیر، چنین نبوده است. به این دلیل كه وقتی حضرت از جنگ احد برمیگشتند، خداوند متعال به ایشان فرمان داد كه برو و ابوسفیان را تعقیب كن و فقط هم با كسانی برو كه دیروز در جنگ فرار نكردند. همهی آنهایی كه مانده بودند، به غیر از زخمیها حدود هفتاد نفر بودند. حضرت كه از مدینه حركت كردند، در راه با كاروان تجاری «نائب بن مسعود اشجعی» ملاقات كردند كه از شام راهی مكه بود. نایب بن مسعود مشرك بود، اما پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دوست داشت. به ایشان عرض كرد «من از این وضعیتی كه برای شما پیش آمده، خوشحال نیستم، آیا كمكی از دست من برمیآید؟» پیامبر فرمودند «در این مسیر اگر دیدی كه ابوسفیان با لشگرش به سوی ما میآید كاری كن كه برگردد و نیاید.» سؤال این است كه نایب بن مسعود عازم كجا بود؟ مكه. چه داشت؟ آذوقه. اگر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم راه تجاری اهل مكه را بسته بود، پس این كاروان چطور از مكه به شام رفت و آمد كرده بود؟ دلیل دوم نقض ادعای فوق این است كه وقتی نعیم به ابوسفیان گفت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با یك سپاه فراوان به تعقیب تو آمده است، ابوسفیان برای اینكه ایشان را از ادامهی حركت بازدارد، به یك كاروان تجاری دیگر كه از مكه راهی شام بود و بار آذوقه داشت گفت «شما وقتی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دیدید، بگویید كه ابوسفیان با یك لشكر به سمت شما میآید.» به آنها گفت وقتی برگشتید مكه، من بار گندم به شما میدهم. پس اگر پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله راه تمام كاروانهای مكه را میبسته بود، این كاروان چگونه میخواسته عبور كند؟ بنابراین ایشان راه كاروانی را بست كه اموال مشركین تجهیزكنندهی جنگ علیه مسلمانان در آن بود. اما تفاوت این بستن راه چه بود؟ مشركین در شعب ابیطالب، حضرت و مسلمانان را محاصره كردند، اما این محاصره برای خودشان هم ضرر مالی داشت. در حالی كه پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله راه كاروان تجهیزی مشركین را بست، اما اولاً ضرر مالی برای مسلمانان نداشت، چون این كاروانی نبود كه بخواهد با مدینه معاملهی تجاری داشته باشد. ثانیاً خود كاروان برای مدینه سود بود. ثالثاً زمینگیر كردن دشمن باعث ارتقای توان عملیاتی مسلمانان بود. در شُرُف وقوع عملیات بدر، برخی مسلمانها در برابری دو نیروی متقابل تردید داشتند. یعنی برخی از آنها گمان میكردند كه ما بنا بود برویم و كاروان را مصادره كنیم، اما به جای كاروان با رؤسا و مالكین كاروان روبهرو هستیم. قوت نظامی آنها هم به گونهای است كه ما توان مقابله نداریم؛ پس ما باید برای تجدید قوا عقبنشینی كنیم. این عده چرا به چنین جمعبندی رسیدند؟ زیرا ظاهر توانمند مشركان را میدیدند و این ظاهربینی، نتیجهی غفلت از همراهی خدا بود. اما پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله فرمودند اگر شما ایستادگی كنید، با اینكه عدد شما با آنها برابر نیست، ولی از نظر عملیاتی هم موفق میشوید. یعنی اگر آنها سه برابر شما نیرو و تجهیزات دارند، شما هم مؤید به نصرت خداوند هستید. «وَ مَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُم بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ»4 اصلاً پیروزی دست خداوند است. یكی از ویژگیهای دو نبرد بدر و خیبر این بود كه معادلهی میان مسلمین و مشركین را معكوس كرد. تا قبل از عملیات بدر و خیبر، معادله به نفع مشركین و دشمنان بود و آنها از حربههای «ضربه زدن»، «مصادرهی اموال» و «تنگنای اقتصادی» استفاده میكردند، اما بدر و خیبر معادله را برعكس كرد و این حربهها را از دست آنها بیرون آورد. موقعیت مسلمانان در جنگ خیبر چگونه بود و چه تفاوتی با موقعیت آنان در جنگ بدر داشت؟ در غزوهی خیبر، آن جبههی یهودی كه طراح اصلی و مغز متفكر مشركین بود، خود را علنی كرد و همهی دار و ندارش را در منطقهی خیبر جمع كرد تا با پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله مقابله كند. در این هنگام مؤمنین كه تا پیش از این نفسشان به شماره افتاده بود و به هیچ عنوان در مدینه و حومه با یهودیان درگیر نمیشدند، در موقعیتی قرار گرفتند كه توانستند استحكامات یهودیان را دویست كیلومتر دورتر از مدینه محاصره كنند و این یعنی تفاوت موقعیت؛ یك روزی درون شهرشان محاصره میشدند، اما حالا دشمن را در منطقهی خودش محاصره كرده بودند. وقتی دشمنان در خیبر شكست خوردند، دو ضربهی اساسی به آنها وارد آمد؛ اول اینكه متفكرهایشان مثل «علی بن أخطب» ضربه خوردند. دوم اینكه ثروت عظیمی در اختیار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار گرفت، به گونهای كه پس از آن، اوضاع مادی مدینه كاملاً تغییر كرد؛ اصحاب صُفّه دارای خانه و امكانات شدند، سپاه پیامبر اكرم صلواتاللهعلیهوآله دارای زره و اسب و امكانات شدند و مدینه از آن فقر پیشین درآمد. پس یكی از ویژگیهای دو نبرد بدر و خیبر این بود كه معادلهی میان مسلمین و مشركین را معكوس كرد. تا قبل از عملیات بدر و خیبر، معادله به نفع مشركین و دشمنان بود و آنها از حربههای «ضربه زدن»، «مصادرهی اموال» و «تنگنای اقتصادی» استفاده میكردند، اما بدر و خیبر معادله را برعكس كرد و این حربهها را از دست آنها بیرون آورد. امروزه چگونه میتوان موقعیت جمهوری اسلامی ایران را با وضعیت پس از غزوات خیبر و بدر مقایسه كرد؟ درست است كه دشمنان ما طی سی سال گذشته تحریمهایی را علیه ما اعمال كردهاند، اما امروز ما به موقعیتی مانند شرایط پس از خیبر رسیدهایم. یعنی موقعیت ما در برابر دشمن معكوس شده است. ما دیگر در درون خودمان از نظر امكانات نیازمند آمریكاییها نیستیم و اگرچه در مقاطعی اذیت میشویم، اما چرخ ما نسبت به 30 سال قبل به بهترین وجه میچرخد. هماكنون ما اگر سختی داریم، نسبت به ایدهآلها سختی داریم و نه نسبت به دوران ستمشاهی. آن موقع نه پزشك داشتیم، نه مهندس داشتیم، نه جاده داشتیم؛ «یتَخَطَّفَكُمُ النَّاس» بودیم، اما داستان امروز ما داستان پس از خیبر است. در اثر مقاومت ایران در برابر سی سال اعمال فشارهای دشمنان، چشمان مردم منطقه باز شده است. اكنون دیگر مسلمانان منطقه بیدار شدهاند و به این نتیجه رسیدهاند كه آمریكا نمیتواند كاری بكند. بنابراین هماكنون جهان اسلام در موقعیت پس از خیبر است. مثلاً گاز اسرائیل از مصر تأمین میشد و وقتی حركت بیداری اسلامی در مصر به پیروزی رسید، مردم مصر گفتند ما میخواهیم با اسرائیل قطع رابطه كنیم. گاز مصر كه از تنگهی هرمز عبور نمیكند كه ما جلویش را بگیریم! اما چون در مصر بیداری اسلامی رخ داده، انگار تنگهی هرمز آنجا هم بسته شده است. مردم مصر مصمم میگویند كه ما دیگر به اسرائیل گاز نمیدهیم. بنابراین اگر در زمان رسولالله صلواتاللهعلیهوآله خیبر شكسته شد، حالا هم این خیبر بزرگ در حال شكستن است. ما در زمان فروریختن خیبر صهیونیسم جهانی هستیم و طنین رسای این پیروزی ما و شكست آنان در همهی جهان پیچیده است. پینوشتها: 1. بیانات رهبر انقلاب در دیدار با مردم قم، 90/10/19 2. سورهی مباركهی انفال، آیهی 36؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَیدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّیباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ و به یاد آورید زمانی را كه گروهی اندك و ضعیف شده در زمین بودید و میترسیدید كه مردم شما را بربایند و خدا با نصرت خود شما را یاری و تأیید نمود و ازپاكیزهها شما را روزی داد تا شاید شكر بگزارید. 3. سورهی مباركهی نساء، آیهی 104؛ «وَ لَا تَهِنُوا فِی ابْتِغَاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یأْلَمُونَ كَمَا تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ مَا لَا یرْجُونَ وَ كَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَكِیمًا»؛ و در تعقیب كفار سستى نكنید، چون اگر شما رنج مىبرید، آنان نیز مانند شما رنج مىبرند؛ با این تفاوت كه شما از خدا امید پاداش دارید و آنان ندارند و همانا خداوند دانا و حكیم است. 4. سورهی مباركهی آلعمران، آیهی 126؛ «وَ مَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُم بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِیزِ الْحَكِیمِ»؛ و خدا آن را جز مژدهاى براى شما قرار نداد تا دلهاى شما به آن آرامش یابد، و یارى جز از جانب خداوند تواناى حكیم نیست. [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 14:58 ] [ ح. امیدی ]
[ ]
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است. بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 13:40 ] [ ح. امیدی ]
[ ]
آیا این نام (رقیه) درست و صحیح است؟
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |